خلاصه ای ازداستان فیلم:کاپیتان امریکا (اولین انتقام جو)

داستان از منطقه ای در قطب شمال(منطقه ای ظاهرا در آلاسکا) آغاز می شود که امریکایی ها به هواپیمای عجیب برخورده اند و پس از ورود به آن به نشانی بر می خورند که ظاهرا برای آنها آشناست
و سریع آن را گزارش می دهند به مقامات عالی رتبه.
به یکباره صحنه فیلم به سال 1941 در ایسنبرگ نروژ می رود که نیروهای نازی در حال ورود به مکانی شبیه کنیسه یهودیان هستند و مشخص است که به نبال شی ارزشمند هستند نیروهای نازی ابتدا مقبره ای را می گشایند که در همین حین فرمانده ارشد نازی (دکتر اشمیت) وارد می شود و بعد از مکالمه ای کوتاه با پیرمردی که خادم آنجاست
و برداشتن شی مکعبی و شیشه ای آن را می شکند و خادم پیر را تهدید به افشای محل گنجینه می کند که ناگهان فرمانده به سمت نقشی برجسته از درخت زندگی یگدراسیل
Yggdrasil ( درختی از خانواده زبان گنجشک است و یکی از مهم ترین افسانه ای است که چهار نگهبان افعی در ریشه های آن جای گرفته اند) فرمانده چشم مار نگهبان را فشار می دهد و گنجینه بیرون می آید . فرمانده نازی ناگهان حرفی عجیب می زند و می گوید : پیشوا به دنبال جواهرات تقلبی در بیابان است و پیرمرد فرمانده را تهدید به سوخته شدن توسط گنجینه می کند .



نقشی از درخت کابالا (درخت مقدس یهودیان)

داوطلب جنگ:
باز داستان رها می شود و صحنه ای از داوطلبین آمریکایی نشان می دهند که مردی با بدنی نحیف به دنبال ورود به جبهه جنگ است ولی بخاطر ضعف بدنی پذیرش نمی شود
این مرد جوان استیو راجرز نام دارد که مدام از طرف جوانان تنومد کتک می خورد و از سوی جامعه به خاطر بدن نحیفش تحقیر می شود.
تا اینکه با دوستی که تازه پیدا کرده به نمایشگاه فناوری می رود و با دانشمندی به نام دکتر آبراهام ارسکلین آشنا می شود دانشمند که علاقه را استیو می بیند مدام به او می گوید می خوای نازی بکشی؟؟؟
و برای او شرایطی را فراهم می آورد که به هنگ های آموزشی برود تا آموزش ببیند
داستان فیلم مدام به سراغ فرمانده نازی می رود و نشان می دهد که فرمانده نازی توانسته با گنجینه ای که بدست آورده قدرتی جدید را با قدرت تخریبی بالا را بدست بیاورد .
استیو به سختی مراحل آموزش را پست سر می گذارد و این طور نشان می دهد که بسیار شجاع است.
دانشمند امریکایی در صحنه ای از فیلم در داخل اردوگاه با استیو دیداری می کند و با گفتار می کند و می گوید: که اهل اگسبورگ آلمان هست و مدعی این می شود که هیتلر به او پیشنهاد تحقیق در آلمان نازی را داده است که او قبول نکرده و شخصی به نام جان اشمیت معروف به هایدارا نام می برد که او جای او را در پروژه ها گرفته و مشخص می شود فرمانده ای که گنجینه را بدست آورده اشمیت (هایدرا) هست .
ومدعی می شود هیتلر به قدرت های باستانی و پنهای و افسانه ها علاقه مند است و اشمیت در راه شناخت این موارد به هیتلر کمک می کند تا برای جذب مردم بیشتر بهره ببرد .
و می گوید اشمیت براستی به آن افسانه ها و قدرت ها اعتقاد دارد و به دنبال کسب آنهاست و معتقد است آن قدرت ها او را انسانی ممتاز می کند.و می گوید که اشمیت( دانشمند آلمانی) از محلولی که او ساخته است استفاده کرده است محلولی که انسان را مافوق انسان قرار می دهد و خوبی ها را بیشتر و بدی ها رو بیشتر می کند و همه چیز را چندین برابر می کند (مشخص می شود همین محلول را روی استیو می خواد آزمایش کند) به خود تزریق کرده و مانند دیوی خواهد شد.
استیو برای آزمایش آماده می شود نکته جالب در محل آزمایش این است خیلی از مقامات عالی رتبه امریکایی در محل حضور دارند استیو با بدنی نحیف وارد دستگاه تزریق محلول می شود دانشمند اعلام می کند که این کشف در راستای صلح است نه جنگ و این فناوری برای سربازان آینده می باشد
تزریق آغاز می شود و نوری خیره کننده از دستگاه بیرون می زند و استیو بعد از تزریف به یک ابر انسان (سوپرمن) می شود بعد از تزریق تبدیل به مردی بسیار خوش اندم و با قدی بلندتر می شود و انگار دوباره متولد شده در همین حین فردی با شلیک به دانشمند خائن وانفجاری کپسول محتوی محلول را بر می دارد و فرار می کند و استیو مانند همه سوپر من ها به طرزی شگفت آور آن فرد را بعد از تعقیب و گریز گیر می اندازد و کپسول هم می شکند وافسر نازی با سیانوری که به همراه دارد خود را می کشد و قبل از مرگش می گوید هایل هایدرا.
بعد از این اتفاق استیو معروف می شود و به او دستور می دهند به نیومکزیکو برود و نمایش اجرا کند بخاطر شهرتش .
در همین حین در داستان اشمیت آلمانی با اصرار فرماندهان نازی مواجه می شود که اصرار به دیدن پروژه جمجعه سرخ دارند اشمیت آن ها را به داخل اتاقی می برد و بعد از اینکه فرماندهان نازی متوجه این می شوند که هدف اشمیت نابودی تمام پایتخت ها کشورهای اروپایی و امریکایی حتی برلین است معترض می شوند که اشمیت آنها را نابود می کند.
از این جای داستان هایل هیتلر تبدیل به هایل هایدرا می شود
کاپیتان امریکا

استیو همانند داستان های کمیک به اجرای نمایش می رود فیلم بازی می کند و یکبار که در اردوگاهی به نمایش می پردازد مورد تحقیر سربازان قرار می گیرد و به یک باره با لباسی که معروف به کاپیتان امریکا است به لشکر نازی ها می زند و کلی اسیر را آزاد می کند که از ملیت های مختلف هستند (این گروه را تا آخر فیلم با خود همراه دارد )
و با اشمیت روبرو می شود که اشمیت نقاب از چهره می کند و چهره دیوگونه اش مجسم می شود.
فیلم با صحنه های تعقیب گریزادامه پیدا می کند و مانند همه فیلم ها هالیودی قهرمان یه تنه و گاهی با چند نفر از دوستانش به جنگ می رود

اشمیت خود را رهبر و پیشوا می نامد و نام گروهش را هایدرا می گذارد و از والکری سخن می گوید که بزودی باید اجرایی شود .
استیو بعد از کلی ماجراجویی به مقرهایدرا نفوذ می کنند که این بار اسیر می شود و به نزد اشمیت برده می شود که باز به کمک دوستانش آزاد می شوند و به مقر حمله می کنند و بعد از تعقیب گریز های به هواپیما اشمیت می رسد که موفق به نفوذ در آن می شود و با از کار انداختن هواپیماهی حاوی موادی برای نابودی شهرهای امریکا و اروپا درنهایت با اشمیت درگیر می شود و گنجینه را از کجا می اندازد و اشمیت با در دست گرفتن گنجینه به نور تبدیل می شود و گنجینه هم از هواپیما به درون آب می افتد
استیو(کاپیتان امریکا) نمی توانند هواپیما را کنترل کنند و با هواپیما در منطقه ای در قطب شمال سقوط می کند.
گنجینه به دست امریکایی ها می افتد و استیو پیدا می شود (همان صحنه ابتدای فیلم در الاسکا)
البته در سال 2011.

وبسایت رسمی : http://captainamerica.marvel.com

کشور : ایالات متحده امریکا

زبان اصلی : انگلیسی

تاریخ انتشار : 07/22/2011

نام فیلم به زبان اصلی : Captain America: The First Avenger

محل ساخت فیلم : انگلستان - آمریکا



باکس آفیس

بودجه : 140000000 دلار

فروش کلی : 65.058524 میلیون دلار



کمپانی سازنده

کمپانی : مارول استدیو , مارول اینترپرایز

یاری نامه : http://www.forum.nazicenter.ir/f73/1...-امریکا=